براي پري كوچكم
 

سلام....

بازم اومدم ولی برای ماندن...م خواهم بنویسم.....

الان پریا یک سال و ١١ماه دارد...حرف می زند و خلاصه کلی هم شیطون و بلا شده!!ته دلم یه جوریه....خیلی دوستش دارم ولی انگار از پشت شیشه می بینمش.... راستش هنوز باور نکردم که مادر همچین دختر ماهی هستم.....!!خیلی حس عجیبی است....خلاصه گیجم....هنوز گیجم.

می دونی چیه...احساس میکنم دارم درجا می زنم .وقتی این همه شور پریا را برای زندگی می بینم احساس می کنم خیلی گم شدم...کمه...یه چیزی کمه....یه حس...یه چیزی تو چشمام بود که دیگه نیست...ولی حالا که فهمیدم پیداش میکنم...هر جور شده پیداش می کنم...خدایا  کمکم کن...تو هم دعایم کن...

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٧ - مهاجر

 

زير بيدي بوديم....
برگي از بالاي سرم چيدم و گفتم:
آيتي روشنتر از اين مي خواهيد؟
شنيدم كه به هم مي گفتند:
سحر مي داند سحر....

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٦ - مهاجر

پري من...

مي خواهم براي دخترم بنويسم....
اين وبلاگ شاهد رشد من بوده....دانشگاه رفتم.عاشق شدم....ازدواج كردم و حالا براي كودكم مي نويسم...او كه الان همينجا روي زمين نشسته و با سي دي ها بازي ميكند و هنوز نمي تواند حرف بزند...
راست گفته اند كه مادر كودكش را زيباترين مي بيند.در چشم من پري من زيباترين و دوست داشتني ترين كودك دنياست كه اگر غير از اين بود چه كسي شبها بارها و بارها برايش بيدار ميشد؟چه كسي كلم كلمه حرف زدن به او مي آموخت؟
او را دوست دارم.....دلم ميخواهد كودكي باشد با محبت و مهربان ....
الان پرياي من حرف نميزند ولي اصواتي ميگويد...ارام ميگويد پر...پر...!بابا و مامان را كامل نميگويد...
ولي با چشمانش ابراز احساسات مي كند...خيلي به مامان ابراز احساسات مي كند !!تا به حال كه 8ماه و 17 روزش است شايد كمتر از چند ساعت از مامان دور بوده..!!
خلاصه ما عالمي داريم كه خدا به همه كساني كه لذتش را نچشيده اند اين عطيه را بدهد...

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٦ - مهاجر

 

يا محمد....يا رسول الله...

زمين با تولد تو به خود می بالد که لايق است خاک کف پای تو را ببوسد....

خورشيد  در برابر نور صورت و سيرتت تسليم شده و تعظيم می کند...

ماه در برابر جمالت سجده می کند...

همه مخلوقات در برابر تو محسور هستند و مقامت را تحسين می کنند...

به اين دنيا خوش آمدی....

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٦ - مهاجر

 

سلام...
من بازم اومدم كه بنويسم....
خيلي وقته كه ننوشتم....
خدايا كمكم كن كه خاطراتم را براي دختر كوچكم بنويسم...

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٦ - مهاجر

 

...وعاشق شدیم

چه فرقی می کند چه کسی اول بود

مهم عاشق شدن است..

غرورمان را زیر پا گذاشتیم و اعتراف کردیم که

به هم عاشقیم.

چه فرقی میکند چه کسی اول بود

مهم عاشق شدن بود..

چشم از چشمان هم بر نداشتیم...

من در دریای چشمان تو غرق بودم

و تو در اسمان چشمان من مثل پرنده ای عاشق پرواز می کردی..

چه فرقی می کند چه کسی اول بود..

مهم عاشق شدن است..

دستان گرممان را به هم دادیم ..

گرمای وجود تو مرا سوزاند و

خون گرم من تو را آرامش داد..

چه فرقی میکند چه کسی اول بود ..

مهم عاشق شدن است..

خنده تو مرا عاشق تر کرد و

اشک تو مرا مجنون ساخت..

چه فرقی میکند چه کسی اول بود

مهم عاشق شدن است..

من لیلای تو بودم و

تو مجنون من..

و هر دو در ئادی عشق قدم بر می داشتیم..

و خداوند نیز به احترام این عشق

همه آفاق  را به هم میریزد تا مبادا

ترک بردارد خلوت عاشقانه ما

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٧ آذر ،۱۳۸۳ - مهاجر

 

لطفا به دست شهيد.......برسد....

دلم برايت تنگ شده....دلم می خواهد تن سردم را به گرمای سنگ سفيدت گرم کنم...دلم می خواهدتنها يک بار...يک بار صدايم بزنی و من تو را نگاه کنم....

کاش صدای آسمانيت را می شنيدم...

دلم برای دو رکعت نماز برابر چشمان آسمانيت تنگ شده است...

بی انصاف دلم برايت تنگ شده است...

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸۳ - مهاجر

 

گفتی بيا.....خجالت کشيدم...نه که نخواهم...نه!..می خواستم بيايم...ولی دستانم خالی بود...خجالت کشيدم...راستش را بخواهی برای خودم هم ناراحت نبودم...برای تو ناراحت بودم...تو وقتی مرا خلق کردی به فرشتگانت گفتی :من چيزی می دانم که شما نمی دانيد.....ولی من همان بودم که آنها می گفتند...

خجالت کشيدم....آمدی کنارم...با همه بزرگی آمدی کنارم...دستم را گرفتی و با خودت بالا بردی...وقتی بالا می رفتيم صدای فشرده شدن دندان فرشته ها را هم می شنيدم...اما کنار تو آرام بودم...

حالا که مرا با خودت تا آسمانها بالا بردی و مرا عاشق خودت کردی مرا بپذیر....

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۳ - مهاجر

 

تقصير دلم نيست......نگاهت زيباست....

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٥ آبان ،۱۳۸۳ - مهاجر

 

نمی دونم...شايد به خاطر ماه رمضان باشد...شايدم به خاطر متنی که خواندم...

ولی دلم برای خدا تنگ شده است....

دلم می خواهد سرم را روی پاهايش بگذارم و های های گريه کنم....

دلم می خواهد او را با تمام بزرگی اش در آغوش بگيرم....

دلم می خواهد....خالصانه برای او باشم....

خدا کند که بتوانم.....

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢ آبان ،۱۳۸۳ - مهاجر